در آنجا برفراز قلۀ کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم،دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز طوفان صدای بی شکیبم بخود لرزیده،در ابری خزیدند ستونها همچون ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم
برچسب:
نویسنده: حمید خلیلی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:04