سخت آشفته و غمگین بودم به خودم میگفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس و مشق خود را.. باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلاً تا بترسند از من و حسابی ببرند... خط کشی آوردم در هوا چرخاندم... چشمها در پی چوب،هر طرف می غلطید. مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود دومی بد خط بود بر سرش داد زدم سومی می لرزید.... خوب،، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف آنطرف، نیمکتش را می گشت تو
برچسب:
نویسنده: حمید خلیلی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:04